غزل شمارهٔ ۱۰۴ عرفی
عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
حیرت ملازم گل رخسارهٔ کسی است
دیوانگی نتیجه نظارهٔ کسی است
از جام کینه ام چو رود مست و خون چکان
می بارد از رخش که ستمگارهٔ کسی است
غمخوار نیست هر که بود غمگسارجوی
بیچاره آن که منتظر چارهٔ کسی است
از خاک گشتگان تو هر گل که می دمد
معلوم می شود که دل پارهٔ کسی است
فارغ ز خیرگی نگر در روی آفتاب
این دیده آزمودهٔ نظارهٔ کسی است
عرفی در آب و آتش اگر می رود روا است
بازش میاورید که آوارهٔ کسی است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر احساسات عمیق و دلتنگی شاعر است. ابتدا به زیبایی و جذابیت چهره محبوب اشاره میکند که باعث حیرت و دیوانگی میشود. شاعر از درد و رنج ناشی از عشق و کینه سخن میگوید و به این نکته اشاره دارد که بعضی افراد فقط ظاهراً نگران دیگران هستند در حالی که در واقع غمخوار نیستند. همچنین بر این باور است که هر گلی که از خاک مردگان میروید یادآور دل شکستهای است. در پایان، شاعر به کسی که در آتش و آب میسوزد اشاره میکند و از او میخواهد که برنگردد، چرا که ممکن است زندگیاش آواره و بیهدف باشد. در مجموع، این شعر تصاویری از عشق، درد، و بیسرنوشتی را به تصویر میکشد.