غزل شمارهٔ ۱۰۶ عرفی
عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
زبان ز نکته فرو ماند و راز من باقی است
بضاعت سخن آخر شد و سخن باقی است
گمان مبر که تو چون بگذری جهان بگذشت
هزار شمع بکشتند و انجمن باقی است
کسی که محرم باد صبا ست می داند
که با وجود خزان بوی یاسمن باقی است
ز شکوه های جفایت دو کون پر شد، لیک
هنوز رنگ ادب بر رخ سخن باقی است
نماند قاعده ی مهر کوهکن به جهان
ولی عداوت پرویز و کوهکن باقی است
مگو که هیچ تعلق نماند عرفی را
تعلقی که نبودش به خویشتن باقی است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به موضوعات عمیق و پایداری احساسات و ارتباطات انسانی میپردازد. او اشاره میکند که اگرچه بعضی از کلمات و احساسات ممکن است محدود و غیرقابل بیان باشند، اما رازها و حقیقتها همچنان باقی میمانند. او به مفهوم ماندگاری و استمرار عشق و محبت در برابر دشواریها و جداییها تأکید میکند و میگوید که با وجود سختیها و از دست دادنها، عطر زیباییها و خاطرات خوش همچنان در دل باقی است. همچنین، شاعر به نابرابری و ناملایمات در روابط انسانی اشاره میکند و میگوید که حتی در شرایط نامناسب نیز ادب و احترام به سخن حفظ میشود. در نهایت، او تأکید میکند که تعلقها و وابستگیها هرگز بهطور کامل از بین نمیروند و درون انسان باقی میمانند.