غزل شمارهٔ ۱۰۸ عرفی
عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
نشاء مخموری ام با مستی مجنون یکی است
صد شرابم هست در ساغر کزان ها خون یکی است
از فسون عافیت بر می فروزم روی زرد
در مزاج من بخار دوزخ و افسون یکی است
بر سر فرهاد کز جام محبت بی خود است
سایه ی شیرین و زخم تیشه ی گلگون یکی است
هر جفایی گر تواند می کند گردون همان
سوزم از غیرت که آیین بودن گردون یکی است
گو مزاج آب و آتش را یکی داند چه عیب
آن که گوید اشک عرفی با در مکنون یکی است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان حالتی از عشق و عاشقی میپردازد که در آن عشق و درد به هم آمیختهاند. شاعر به مستی و حالت جنونآمیز خود اشاره میکند و میگوید که در ساغر او شراب و خون یکی شده است. او همچنین از عافیت و احساساتش میگوید و میگوید که در وجودش هم عواطف سوزان و هم حالتی از رنج وجود دارد. در نهایت، شاعر به این نکته اشاره میکند که در زندگی هر کسی، درد و لذت به نوعی با هم یکی هستند و عاشق بودن حالتی است که نمیتوان از آن فرار کرد.