غزل شمارهٔ ۱۲۴ عرفی
عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
هوش اگر ناخن زند بر دل شراب ناب هست
ور سبو از می تهی گردد خمار و خواب هست
ای که گویی باعث غم خوی غمگین روی باش
غم ز بی باکی ندارم ورنه خود اسباب هست
گر نمی ارزم به وصلت ز آرزو منعم مکن
در دل عاشق هزاران مطلب نایاب هست
از خیالت هر شبم بام در دل روشن است
ماه گو طالع مشو در کوی من مهتاب هست
ابله آن بی درد کاندیشد که اهل عشق را
عافیت با مردن و کاسودگی در خواب هست
منت دو قطره آب ای دیده بر من تا به کی
در سفال هر سگی گو جرعه ای زین آب هست
دل تهی کن عرفی این غم را به دل نتوان گذاشت
دوستان را گر نباشد دشمنان را تاب هست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات عمیق عاشقانه و غمهای ناشی از عشق میپردازد. شاعر میگوید که هوش و عقل اگر به دل شراب ناب بزند، باعث شگفتی و شادی میشود، اما اگر سبو از می تهی باشد، تنها خمار و خواب باقی میماند. او به کسی که او را غمگین میکند، میگوید که غم از بیباکی او ناشی نمیشود و اگر عشق او را رها کند، ارزشش کم نمیشود. شاعر از آرزوها و خیالاتش سخن میگوید و تأکید میکند که عشق واقعی و درد آن از خواب و راحتی عافیت جداست. او به دوستان و دشمنانش اشاره میکند و یادآوری میکند که غم و درد را نمیتوان در دل نگه داشت. در نهایت، شاعر بر رهایی از غمها تأکید میکند.