غزل شمارهٔ ۱۲۵ عرفی
عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
رو چه می خواهی دلا، ناز استغناست، هست
بی وفا تنهاست وارد، رنجش بی جاست، هست
ای که گویی با اسیران شیوه های او چه هاست
ناز مست و عشوه مست و هر جه آزادست هست
حال ما آن نازنین گرچه بداند نیست، لیک
هر قدر گویند مستغنی و بی پرواست، هست
چو فروزی عالمی را، وه چه کم داری ز حسن
چهره ی زیباست، داری، قامت رعناست، هست
درد او در سینه می ماند، چه غم گر جان برد
آن چه ما را باعث آن آرمیدن هاست، هست
عرفی از بزمت اگر زاری کند بی وجه نیست
ناله ی بی اختیار و گریه ی بی جاست، هست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره معشوقی نازنین و احساسات شاعر نسبت به اوست. شاعر به ناز و زیبایی معشوق اشاره کرده و میگوید که او به خاطر ناز و عشوهاش همیشه دلربا و آزاد است. هر چند معشوق از درد و غم دور است، ولی شاعر همچنان با عشق و احساس درگیر است. او از نالهها و گریههای خود سخن میگوید و این حالت را ناشی از عشق و دلبستگی میداند، حتی اگر بیدلیل به نظر برسد. در نهایت، شاعر به زیبایی و حسن معشوق اشاره کرده و از تاثر خود در این عشق میگوید.