غزل شمارهٔ ۱۲۸ عرفی
عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
مژدگانی که جنون را به سرم کاری هست
درد را با دل سودا زده ام کاری هست
قفل الماس بیارید که زخم دل ما
سر به سر گشته دهن، بر سر گفتاری هست
این قدر سنگدلی نیست گمانم بس که
مگر از راه تو در پای اجل خاری هست
ای مسیحا اثری با نفست نیست، ملاف
امتحانی بکن اینک دل بیماری هست
نه به اندازه ی بازوست کمندم، هیهات
ور نه با کوشش بامیم سر و کاری هست
لن ترانی نشود گر ادب آموز کلیم
ما چه دانیم که درمانی و دیداری هست
محرم خلوتی عاشق نه چراغ است و نه شمع
آفتاب ار نرسد سایه ی دیواری هست
دلم آ ن کافر عامی ست که در گوشه ی دیر
پیر گردید و ندانست که زناری هست
غمزه چون تیغ زند لب بگشایی عرفی
که به تحسین تو کیفیت زنهاری هست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به مضامین عشق و درد دل پرداخته و از جنون و شورش درونی شاعر سخن میگوید. شاعر بیان میکند که در دلش دردی عمیق وجود دارد و از این درد نمیتواند رهایی یابد. او به معشوق خود اشاره میکند و از او میخواهد که کمی توجه بیشتری به او داشته باشد. شاعر همچنین به قضیه روحانی بودن و عشق حقیقی اشاره میکند و از بیوفایی و بیتوجهی معشوق شکایت دارد. در نهایت، شاعر در دلش نگاهی به غم و غصه دارد و میخواهد که عشقش به درستی درک شود و تحسین شود.