غزل شمارهٔ ۱۲۹ عرفی
عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
من نگویم که درین شهر ستمکاری هست
همه دانند که ما را به تو بازاری هست
حد من نیست که در پیش تو گویم سخنی
دوست داند که مرا قوت گفتاری هست
از ادب چشم من و ناز مپوشان رخ دوست
این نگاهی است که شایسته دیداری هست
ساکن کعبه کجا، دولت دیدار کجا
این قدر هست که در سایه ی دیواری هست
مردم کارگه عشق هنرمندانند
بیستون گر بشکافد دگر کاری هست
دل عرفی نه یکی قطره ی حون، فولاد است
از ستم سیر مشو دگر آزاری هست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات عاشقانه و غمناک شاعر میپردازد. شاعر از ستم و ظلم در جامعه سخن میگوید و به عشق و محبت اشاره میکند. او میگوید که از بیان احساساتش در برابر محبوبش ناتوان است ولی دوستش این احساسات را درک میکند. همچنین، شاعر به دشواریهای عشق و سختیهایی که در این راه وجود دارد، اشاره میکند و در نهایت به این نکته میرسد که دل انسان مانند فولاد است و از ستم نباید خسته شود.