نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۳ عرفی

عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

چرا خجل نکند چشم اشکبار مرا

که آرزوی دل آورد در کنار مرا

به راه غشق نگیرم زشوق بال و پری

که نی پیاده شمارند نی سوار مرا

فغان ز نشأ ی دون همتی، کزین شادم

که هیچ کام نیارد به انتظار مرا

نه رام مردم اهلم نه صید مرشد شهر

نشسته ام که نسیمی کند شکار مرا

ز بیم فتنه ی شادی چو کودکان همه عمر

غمت گرفته در آغوش و در کنار مرا

میا به ملک عدم، آن چنان مکن عرفی

که بی غمی نشناسد در این دیار مرا

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در بیت‌های این شعر، شاعر از احساساتی عمیق و دردناک درباره عشق و غم سخن می‌گوید. او از چشمان اشکبارش و خجالتش می‌گوید که نشان از عشق و آرزو دارد. شاعر به وسوسه‌های عشق اشاره می‌کند و بیان می‌کند که نمی‌خواهد احساساتش را به سادگی فراموش کند. او از شادی‌های زودگذر و بی‌ثمر می‌نالد و می‌گوید که هیچ‌کس نمی‌تواند او را به آرامش برساند. در نهایت، شاعر از این می‌ترسد که در دنیای بی‌غمی قرار بگیرد که او را از درد و احساسات واقعی‌اش دور کند.