غزل شمارهٔ ۱۳۴ عرفی
عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
بیدلی کو از او پرسم دل آواره چیست
از مزاج دل تفاوت تا به سنگ خاره چیست
عهد پیش از خاطرم شد، عشق گویا بنگرم
بی وفایی های بخت و شوخی سیاره چیست
چاره ای آخر ضرور است از پی تحصیل درد
من ندانم هر که می داند بگوید چاره چیست
آن که می دزدد نزاکت نام مرهم از تنش
کی شناسد شکر زخم غمزه ی خونخواره چیست
آن که چین آستین ها را برابر می کند
چون بداند ذوق چاک دامن صد پاره چیست
عرفی این ها با که گویی عشق می بازد ز تو
زود خواهی گفت کاین بیهوده ی کفاره چیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به بررسی وضعیت دل و عشق میپردازد و از احساسات آکنده از درد و عشق سخن میگوید. او از دل آزردهای میپرسد که چرا دل و سنگ با یکدیگر تفاوت دارند و از یادآوری عشقهای پیشین و بیوفاییهای سرنوشت شکایت میکند. شاعر به دنبال چارهای برای درد و رنجهایش است و از دیگران میخواهد تا به او بگویند راه حل چیست. او همچنین به بررسی احساسات و پیامدهای عشق و بینظمی در آن میپردازد و در نهایت تردید و سردرگمی خود را در قبال عشق و دشواریهای آن بیان میکند.