نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۳۷ عرفی

عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

صومعه دیدم به جز مشتی بروت باد نیست

جز عصای آبنوس و شانه ی شمشاد نیست

بی نفس ارباب معنی زندگانی می کنند

لیک یک مو بر تن ای جمع بی فریاد نیست

وصف جنت کم کن ای رضوان که در بستان عشق

سرو و سوسن بی شمار است و یکی آزاد نیست

تهنیت جز در مصیبت پیش ما عیب است، عیب

عید را در شهر ما رسم مبارک باد نیست

دانه ی طاووس کمتر بین که در گلزار عشق

غیر بلبل صید دام و دانه ی صیاد نیست

در جهان دوستی و در زبان دوستان

این لغت کز وی بیابی معنی بیداد، نیست

بی ستون ما ز فیض نور حسن آیینه است

تیشه ای بازیچه اینجا در کف فرهاد نیست

عاقبت سوز آتش عرفی به دوزخ حیف نیست

گر وجود اهل خاکستر به روی باد نیست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به توصیف ناکامی و emptiness در دنیای روحانیت و عشق می‌پردازد. او به صومعه‌ای اشاره می‌کند که در آن جز باد و چند چیز بی‌ارزش وجود ندارد. اربابان معنی زندگی می‌کنند اما هیچ صدای واقعی و احساسی در آنجا نیست. همچنین، شاعر از وصف بهشت می‌خواهد که به خاطر واقعیت عشق، از توصیفات کم کند، چرا که در بستان عشق، آزادی و زیبایی وجود ندارد. او به جشن‌ها و خوشی‌های ظاهری و بی‌معنا در جامعه انتقاد می‌کند و بر این امر تأکید دارد که دوستی واقعی و زبان دوستان واقعی در وجود ندارد. در نهایت، شاعر به عاقبت سوز و شعله عشق تأکید می‌کند و می‌گوید که بودن اهل خاکستر در زندگی بی‌معناست.