غزل شمارهٔ ۱۴۸ عرفی
عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
منم که از غم محرومیم جدایی نیست
میانه ی من و امید، آشنایی نیست
من وبهشت محبت، کز آب کوثر او
به غیر خون دل و زهر بینوایی نیست
از آن به درد دگر هر زمان گرفتارم
که شیوه های تو را با هم آشنایی نیست
بیا که حسن به طور دل است شعله فروز
مرو به وادی ایمن که روشنایی نیست
غبار تنگ دلی بر جهان نشسته چنان
که هیچ گوشه ای از بهر دل گشایی نیست
سوال نیک و بد از ما نمی کنند به حشر
گناه اهل محبت به جز رهایی نیست
ز عشق و حالت عرفی سوال کردم، گفت
هنر بسی است کسی را که بی وفایی نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از غم و جدایی سخن میگوید و احساس محرومیتی عمیق دارد. او بیان میکند که بین او و امید هیچ نسبتی وجود ندارد و بهشت محبت نیز تنها با درد و رنج همراه است. شاعر از درد و مشکلاتی که همیشه با آنها مواجه است گله میکند و به زیبایی و نور عشق اشاره میکند، اما میگوید که در دنیای تنگ دلان، امیدی برای گشایش وجود ندارد. در نهایت، از گناهان اهل عشق و محبت میگوید و تأکید میکند که رهایی تنها هدف آنهاست. در مجموع، شعر به احساسات عمیق و پیچیده عاشقانه میپردازد و غم و عدم وفا را به تصویر میکشد.