غزل شمارهٔ ۱۵۳ عرفی
عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
موج زن در دل خیال آن لب میگون گذشت
آب حیوان بین که از دریای آتش چون گذشت
تا دلی آوردم و این فتنه ها بر داشتم
از گرانباری چه ها بر خاطر گردون گذشت
با من گریان چه داری، رو که تا نزدیک من
هر قدم می باید از صد دجله و جیحون گذشت
در درون باغ عشرت عمر ها بگذشت، لیک
عمر دیگر در پریشانی هم از بیرون گذشت
کاروان عمرها کش نوشدارو بار بود
دایم از سیلاب زهر و جویبار خون گذشت
نقش پا بنمایدت گر زانکه پی گم می کنی
کز کدامین طرف عرفی آمد و مجنون گذشت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به توصیف لحظات زندگی و گذر زمان میپردازد. او با اشاره به برآمدن عشق و فتنههای ناشی از آن، از چالشها و دردسرهای زندگی سخن میگوید. زندگی را همچون کاروانی میبیند که از زهر و خون میگذرد و عمر را در میان خوشیها و سختیها توصیف میکند. در نهایت، با اشاره به گم کردن مسیر در عشق، از یادآوری آثار عشق و دلتنگی صحبت میکند. این اشعار به خوبی تنشهای درونی انسان را در مواجهه با عشق و زندگی نشان میدهد.