غزل شمارهٔ ۱۵۷ عرفی
عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
شبم به خفتن و روزم به ژاژ خایی رفت
غرض که مدت عمرم به بینوایی رفت
ز ناز راندی و دانم ولی نیابم باز
که این معامله با طبع روستایی رفت
هزار رخنه به دام و مرا ز ساده دلی
تمام عمر به اندیشه ی رهایی رفت
نیافت عشق درّ شب چراغ در ظلمات
اگر که چه شب به دنبال روشنایی رفت
مقربان همه بیگانه اند از در دوست
غرور بود که نامش به آشنایی رفت
ز شیخ صومعه جستم نشان عرفی، گفت
به آستان برهمن به چهره سایی رفت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به زندگی خود و چالشهای آن اشاره میکند. او از شبهایی که به خواب رفته و روزهایی که به بیهودهگویی گذشته، صحبت میکند و از اینکه عمرش در فقر و درد سپری شده است، ابراز ناراحتی میکند. به رغم اینکه عشق او را راند، باز هم نتوانسته است آن را بیابد و تمام عمرش در جستجوی آزادی سپری شده است. او به ناکامی خود در پیدا کردن عشق در تاریکی شب اشاره دارد و میگوید که دیگران در نزدیکی دوستش بیگانهاند. در نهایت، به دلیلی میپردازد که ارتباطش با عرفان و جستجوی حقیقت به فراموشی سپرده شده است.