غزل شمارهٔ ۱۵۴ عرفی
عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
دوش دل ناگشته سیر از وصل او بیهوش گشت
لیک شادم کز فغان در محفلش خاموش گشت
مرده ام زین غم که ناگه نیش ها در وی خلد
دوش چون دل با خیال دوست هم آغوش گشت
آن که دوش و دست او سجاده و تسبیح داشت
جام می بر کف برون آمد، سبو بر دوش گشت
جان و دل دیدند هر گه با لقایش در سخن
این تمامی چشم گردید، او سراسر گوش گشت
من خدنگ ناله شب دزدیدم از لذت به دل
غافلان گویند عرفی از فغان خاموش گشت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از تجربهای عاطفی و روحانی صحبت میکند که در شب گذشته به دست آورده است. او از وصل محبوب میگوید که باعث بیهوشیاش شده، اما خوشحال است که فریادش در محفل محبوب خاموش گشته است. شاعر به دردها و غمهایش اشاره میکند و به یادآوری لحظات خوش با معشوق میپردازد. او تضاد بین عبادت و عشق را بیان میکند، جایی که فردی که در حال نماز و تسبیح بوده، ناگهان به عشق و میپردازد. در نهایت، شاعر به تأثیرات عمیق عشق بر وجود انسان اشاره میکند و اعتراف میکند که بیخبران از این احساس عمیق، به او میگویند که بیصدا شده است.