نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۶۲ عرفی

عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

چنان غم تو به آزار جان ما گستاخ

که با رخ تو کند خوی آشنا گستاخ

قبای ناز چو پوشی بعد ازین یاد آر

که می گشاد کسی بند این قبا گستاخ

نهال قد تو را رشک شاخ گل گفتم

به شاخ گل نوزد بعد ازین صبا گستاخ

به عشق ساده رسد محرمی، نه عقل فضول

کجاست قرب ادب پیشه و کجا گستاخ

ادب ز من طلبد شوخ آشنا رویی

که از تبسم او می شود حیا گستاخ

از آن سبب در بیکانه کوفت حسن غیور

که با کرشمه ی او هست آشنا گستاخ

عطای دوست شرابی دهد که از آن آمد

گناه پیشه به هنگامه ی جزا گستاخ

در آن مقام که از ناز حسن دلگیر است

از این مترس که بیگانه ای، در آ گستاخ

نیافت ره به حریم یگانگی عرفی

که همتش به ادب بود، مدعا گستاخ

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

غمی که از عشق تو بر جان ما می‌نشیند، به حدی است که حتی آشنا نیز جرأت می‌کند. هنگامی که تو به تن می‌پوشی، به یاد می‌آورم که کسی از این زحمت رها می‌شد. قامت تو چنان زیباست که من آن را به گل نسبت می‌دهم و حتی نسیم نیز در وصف آن گستاخ می‌شود. عشق ساده‌ای برای کسی که در این مقام ادب و معرفت را نمی‌داند، کجاست؟ ادب از من می‌خواهد که با حسن خود با احتیاط رفتار کنم، زیرا لبخند تو حیا را زیر پا می‌گذارد. آن‌کس که در دل ما عالم غیور است، با کرشمه خود آشنایی را فراموش کرده است. دوست، شرابی می‌دهد که جرأت ما را در برابر عذاب‌های جزا افزایش می‌دهد. در جایی که از زیبایی دلگیر می‌شویم، نگران نباش که بیگانه‌ای وارد می‌شود. عرفی نتوانسته به حریم یگانگی دست یابد، زیرا شجاعت او در ادب است.