غزل شمارهٔ ۱۷ عرفی
عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
شب تا سحر کنم عجز، تا بوسم آستان را
آخر سپارشی کن، بی درد پاسبان را
کین را به مهر مفروش ای عشق دوست دشمن
زین بهترک فرا گیر یاران خرده دان را
تا کی فروشم آخر بی سود گوهر مهر
هر چند گفته باشم من دوستم زیان را
من بلبل بهشتم اما درین گلستان
در روز بد نهادم بنیاد آشیان را
پروای کشتنم نیست اما به موسم گل
آب و هوای گلشن آتش کند جهان را
بشنو ترانه ی عشق ای بلبل بلاغت
بیدار ساز گوشت در خواب کن زبان را
عشقم ببست و افکند در پیش درد و محنت
سلطان شکار لاغر بخشد ملازمان را
عرفی نکرد صیدی در دشت معرفت لیک
بنشاند پر به ناوک، بر بسته زه کمان را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از احساسات عمیق عشق و دردهای ناشی از آن سخن میگوید. او به بوسیدن آستان دوستش اشاره میکند و از خواستهاش برای سپردن پاسبان عشق بدون درد بیان میکند. شاعر عشق را با دوستی و دشمنی مقایسه میکند و از جمع کردن یاران خردمند سخن میگوید. او میگوید که چرا باید مهر خود را بیسود بفروشد و به تضاد بین دوستی و زیان اشاره میکند. شاعر خود را مانند بلبل بهشتی میداند که در گلستانی وجود دارد که خوشیهایش کوتاه است. عاشقانههای او در میان محنتها و دردها گم شده است. او شدیداً به موضوع عشق و پیامدهای آن پرداخته و در نهایت به جهانی اشاره میکند که در آن عشق و شعر میتواند زندگی را تغییر دهد.