غزل شمارهٔ ۲۱ عرفی
عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
تا تیز کرده ای به سیاست نگاه را
صد منت است بر دل عاشق گناه را
ای روی غم سیاه که از شرم گریه ام
بر پشت پا دوخته چشم سیاه را
تلخی به عیش او نرساند ملال من
از ماتم گدا چه زیان عید شاه را
هر گه فتاد رهم به صحرای معرفت
با برق در معامله دیدم گیاه را
فردا به خلق تا بنمایم عطای دوست
ثابت کنم به خویش، دو عالم گناه را
عرفی طمع مدار مدارا ز خوی دوست
در دل نگاه دار سرآسیمه آه را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به بررسی تأثیرات سیاست و عاشقی میپردازد و احساسات خود را نسبت به غم و گناه مطرح میکند. او به دردسرهای عاطفی ناشی از سیاست و نیز تجارب فراحسیاش در مسیر شناخت و معرفت اشاره میکند. شاعر همچنین نگران نشان دادن محبت و وفاداری به دوست است و در نهایت به مخاطب توصیه میکند که از طمع و بیصبری در روابط خودداری کند و در دل خود غم و اندوه را نگه دارد.