غزل شمارهٔ ۱۷۷ عرفی
عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
کو فنا تا زخمها شمشیر بر مرهم نهند
بیخودی و هوشمندی سر به پای هم نهند
عمر فرصت کوته است و دست یغمایی دراز
تنگچشمان را بگو تا برگ عشرت کم نهند
گر فشانم دُرد دَردی بر دل آسودگان
تهمت بیداری صد شور از ماتم نهند
اشکریزان ترا نازم که از لخت جگر
یک چمن گل در کنار قطرهٔ شبنم نهند
رحمتش در فعل داروخانه را خندان کند
زخمها را تا به چاک جامهها مرهم نهند
اهل دل عرفی اگر یابند فرمان طرب
قصر شادی را بنا هم در زمین غم نهند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهٔ درد و رنج انسانی و تلاش برای تسکین آن است. شاعر به زخمها و دردهایی اشاره میکند که همچون شمشیر بر مرهم نشستهاند و به تلخی عمر که کوتاه است و دستهایی که برای تصاحب لذت دراز شدهاند، میپردازد. او به تنگچشمان میگوید که از خوشیها کم نگذارند، و اگر درد در دل آسودگان بریزد، باعث بیداری و شعف درک نمیشود. شاعر همچنین به اشکها و حسرتها مینگرد و بر زیبایی گلها در کنار قطرات شبنم تأکید میکند. در نهایت، وی به توانایی عشق و شادی در ساختن قصر خوشبختی حتی در دل غم اشاره میکند.