غزل شمارهٔ ۱۷۹ عرفی
عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
دل ما را به فسون جادوی بابل نبرد
هر که از بهر وفا جان ندهد دل نبرد
کی کسی رنگ وفا می طلبد، ور نه به حشر
دست ما آب رخ دامن قاتل نبرد
بیخودی راه نماید به تو مجنون تو را
هرگز از بانگ جرس راه به محمل نبرد
بحر غم جمله کنار است که از خود گذری
زورق اهل فنا منت ساحل نبرد
هر که اندیشه ی او چشمه ی کوثر نشود
پی به شیرینی آن شکل شمایل نبرد
دم شمشیر بود رهگذر عشق، ولی
هر که این ره نرود پی به در دل نبرد
عازم هیچ غم آباد نگردد غم دوست
که مرا دست در آغوش حمایل نبرد
همه عدل است چرا برمن عاقل دگری
عقل کل راه به این نکته ی مشکل نبرد
سینه خالی مکن از درد که مرد ره عشق
که سبکسار شود بار به منزل نبرد
عرفی آن شمع در آورد به محفل، کو را
خجلت جلوه ی خورشید به محفل نبرد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر درباره پیچیدگیهای عشق و وفاداری صحبت میکند. او بیان میکند که اگر کسی به خاطر وفا جان ندهد، نمیتواند به عشق واقعی دست یابد. وفا و عشق نیاز به تلاش و جستجو دارد و تنها داشتن اندیشه یا احساس کافی نیست. شاعر همچنین به مشکلاتی اشاره میکند که در مسیر عشق وجود دارد و تأکید میکند که باید از درد و رنج نترسید و با شجاعت به دنبال عشق رفت. در انتها، به خجلت و زیبایی عشق نیز اشاره میشود که در آن، عشق واقعی همواره در محفلها میدرخشد.