غزل شمارهٔ ۱۹۱ عرفی
عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
دلی چو مشعل حسن تو فرد می خیزد
که چون فغان من از درد می خیزد
نه مرد بادهٔ عشقی ، وکر نه در طلبت
فغان ز جوش خم لاجورد می خیزد
مبین به عجز زلیخا، مصاف عشق است این
که گرد فتنه ز بنیاد مرد می خیزد
به بزم کعبه روان کم نشین، کزان مجمع
همیشه مردم بیهوده گرد می خیزد
اگر فسانه شمارم وگر ترانه زنم
توگوش دار که از روی درد می خیزد
شهید مضطربی خاک شد مگر به رهت
که بی نسیم ز راه تو گرد می خیزد
ترانه ای بشنو ، کز هزار نغمه تراز
یکی چو عرفی دستان نورد می خیزد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شعر درباره عشق و درد ناشی از آن است. شاعر از دلی صحبت میکند که به خاطر زیبایی معشوقش شاداب و زنده است و این شادابی از دردی عمیق ناشی میشود. او از بیقراری و شور و شوقی مینویسد که در جستجوی عشق و بادهای از محبت به وجود میآید. عشق در این شعر به تصویری از زلیخا و یوسف تعبیر شده و به عمق تجربههای عاشقانه اشاره دارد. شاعر تأکید میکند که در بزم عشق باید محتاط بود، زیرا بسیاری بیهوده و بدون هدف به گرد این عشق میچرخند. در نهایت، شاعر به تجربههای عاطفی خود و تأثیرات عشق بر زندگیاش میپردازد و از زیبایی و عمق صدای درد و غم خود میگوید.