نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۹۹ عرفی

عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

ز بوی باده دلم آب و رنگ می گیرد

ز نام توبه آیینه ام زنگ می گیرد

ز محتسب مکن اندیشه ، زود باده بیار

که او گناه بر اهل درنگ می گیرد

دلم ز کوی خرابات دور کرده، هنوز

خبر ز کوچهٔ ناموس وننگ می گیرد

به ملک هستی ما رو نهاد سلطانی

که ما به صلح دهیم او به جنگ می گیرد

به لاک جوهر شمشیر، ناز خوبانیم

که تار زخم جدا گشته رنگ می گیرد

هجوم عشوهٔ یار است بر دل عرفی

سپاه کیست که شهر فرنگ می گیرد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به توصیف احساسات و حالاتی می‌پردازد که از نوشیدن شراب و عشق ناشی می‌شود. او از بوی باده و تأثیر آن بر دلش سخن می‌گوید که باعث شادمانی و زندگی می‌شود. همچنین، به توبه و آثار آن بر دلش اشاره می‌کند. شاعر از محتسب (مرد شرع) خواسته تا فکر نکند و باده بیاورد، زیرا محتسب به گناه فکر می‌کند و آن را بر اهلش تحمیل می‌کند. شاعر چنان به دوری از مکان‌های نجیب و معصوم اشاره می‌کند که هنوز به یاد دغدغه‌های دینی و اخلاقی است. او همچنین از سلطنت و قدرتی صحبت می‌کند که در دنیا وجود دارد و نشان می‌دهد که آنها تمایل به صلح دارند اما سلطنت به جنگ و جدال مربوط می‌شود. نهایتاً، شاعر با ناامیدی از حمله عاشقانه معشوق، حس می‌کند که در برابر این عشق بی‌پناه است و مانع شادی‌اش می‌شود. به طور کلی، شعر به چالش‌های عشق، شرافت و لذت‌های زودگذر زندگی می‌پردازد.