غزل شمارهٔ ۲۱۴ عرفی
عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
کسی که دل به وفای تو عشوه کیش نهاد
هزار داغ ندامت به جان خویش نهاد
کسی به راه تو ارزد که پا ز دیده کند
که گل به زیر قدم دید و پای پیش نهاد
شهادتش چو مراد دو کون در قدم است
کسی که پای طلب در ره تو پیش نهاد
کرشمهٔ دهد امید عمر جاویدم
که مرگ بهر شگون تیر او به کیش نهاد
نه کافرم نه مسلمان، مرا که آتش زد
که ننگ سوختن من به دین خویش نهاد
ز مغز عرفی از آن خون خوش نسیم چکد
که دستهٔ گل غم بر دماغ خویش نهاد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به احساساتی عمیق و فلسفی درباره وفاداری، عشق و ندامت میپردازد. شاعر از کسی صحبت میکند که برای عشق و وفای دل خود، تحمّل زخمهای زیادی را بر جانش میپذیرد. او میگوید که کسی که در راه عشق قدم برمیدارد، باید از دیده فرو کاهد و به زیباییها توجه کند. شاعر همچنین به حالتهایی همچون شهادت و طلب معانی عمیقتری میدهد و در نهایت به طرز تفکر خود پیرامون دین و هویت اشاره میکند. او از آتش عشق و سوختن به دلیل وابستگیهایش سخن میگوید و در پایان به غم و اندوهی که بر جانش نشسته است، اشاره میکند.