غزل شمارهٔ ۲۱۶ عرفی
عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
کجاست فتنه که آن شوخ را سوار کند
زمانه را گل آشوب در کنار کند
گناه کارم و دردا که نیست آن عزت
که انفعال به عفوم امیدوار کند
برای آن که دلیرش کند به خون ریزی
زمانه شوق تو را مایل شکار کند
به ناله نرم بسازم دلت ، از آن ترسم
که نالهٔ دگری در دل تو کار کند
خوش آن که پیش تو پرسند حال عرفی را
شکایتی به کنایت ز روزگار کند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بررسی احساسات شاعر در مورد فتنهها و مشکلات زمانه میپردازد. شاعر از فقدان عزت و امید گلهمند است و نگران تأثیراتی است که این مشکلات بر دل و جان او دارند. او به نوعی ناله و درد درونش را به تصویر میکشد و از این میگوید که چگونه زمانه میتواند انسانها را به سمت خشونت و خونریزی هدایت کند. همچنین، او آرزو دارد که کسی از حال او بپرسد و شکایتش را به شکل کنایهای بیان کند. در کل، این شعر به روایتی از بحرانهای روحی و اجتماعی انسانها در زمانهی خود اشاره دارد.