نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۲۶ عرفی

عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: مستفعلتن مستفعلتن

حدیث عشق جان فرسا بگویید

به دزدان اینسخن اما بگویید

متاع من نمی ارزد به تاراج

حکایت با من از یغما بگویید

به طور ما نگنجد منع دیدار

ولی این راز با موسی بگویید

قیامت را ز پی بستیم و رفتیم

دگر افسانهٔ فردا بگویید

چه باشد جان فسان این حکایت

به دست و آستین ما بگویید

چو ناحق کشتگان او شمارند

به حق زخم او، کز ما بگویید

نشانی از دل عرفی بیاور

دگر غم را جهان بنما بگویید

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از عشق و دردهای ناشی از آن صحبت می‌کند. او از دزدان می‌خواهد که متوجه ارزش واقعی عشق و احساسات او شوند و به تاراج نبرند. شاعر تاکید می‌کند که دیدار او و معشوقش، چیزی از ارزش‌ها را نمی‌کاهد و باید این راز را با افراد خاص مثل موسی در میان بگذارند. همچنین، او به انتظاری که در قیامت دارند اشاره می‌کند و از حکایت هایی که دیگران درباره او می‌گویند، بی‌خبر می‌ماند. شاعر از ناحق شمردن کشته‌ها و زخم‌های خود گلایه دارد و در نهایت از دیگران می‌خواهد نشانی از دل عرفی، یعنی دل عاشق، را به نمایش بگذارند و دردها و غم‌های جهانی را برایش بنمایانند.