غزل شمارهٔ ۲۲۹ عرفی
عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
که دست در خُمِ مِی زد، که خون ما جوشید
که برفروخت که درچشم ما حیا جوشید
هزار آبله از هر نفس فروریزد
چنین که از ته دل تا لبم دعا جوشید
ترانهٔ که چمن را به خون گرم گرفت
که ناگذشته بر او سینهٔ صبا جوشید
کرشمهٔ که بر اصحاب درد می بارد
که خون گرم شهیدان هزار جا جوشید
چنان ملامت عرفی مرا پریشان کرد
که عذر معصیتم از لب قفا جوشید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به احساسات عمیق و تاثیرات درد و عشق بر دل انسان میپردازد. شاعر به توصیف جوشیدن خون و حیا در چشمانش اشاره میکند و از تأثیرات حاصل از درد و رنج بر وجودش سخن میگوید. او همچنین به قدرت عشق و یاد شهیدان اشاره میکند که دلیلی برای شاعر شدن و سرودن ترانههای عاشقانه فراهم میآورد. در نهایت، شاعر از ملامتهای عرفی و تأثیر آن بر روح و روانش سخن میگوید و به نوعی به عذرخواهی از اشتباهاتش میپردازد.