غزل شمارهٔ ۲۳۱ عرفی
عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
کرشمه دست در آغوش نوشخند تو باد
غبار فتنه سراسیمهٔ سمند تو باد
دمی که آتش حسن تو شعله خیز شود
هزار مردمک دیده ام سپند توباد
سری که حلقهٔ فتراک دست می افتد
مروت است که گویند اسیر بند تو باد
به مدعی چه دعاهای بد نکردم، لیک
دلم نداد که گویند اسیر بند تو باد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به زیبایی و جذابیت معشوق اشاره دارد و شاعر با الفاظی عاطفی و تصویری خواستههای قلبیاش را بیان میکند. او به احساسی که از آغوش و لبخند معشوق میگیرد اشاره میکند و از شور و اضطرابی که در وجودش ایجاد میشود صحبت میکند. شاعر به جنبههای مختلف عشق و وابستگی به معشوق اشاره کرده و حتی از ناتوانیاش در مقابله با احساسی که نسبت به او دارد، سخن میگوید. بهطور کلی، شعر به تمایل به اسارت و زیبایی عشق معشوق میپردازد.