غزل شمارهٔ ۲۳۲ عرفی
عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
دوش در دیر مغان بودیم و کس با ما نبود
گفت و گوها رفت و تشویش نفس با ما نبود
رو نکردیم از حرم یک بار در آتشکده
کز حریمش دامن خاشاک و خس با ما نبود
صد قدم رفتیم دور از کوی او در پس حجاب
اضطراب یک نگاه بازپس با ما نبود
نعمت فردوس بر ما ریختند، اما نشد
کام لذت یاب، چون ذوق مگس با ما نبود
طایر خلدیم و ننشینیم از شاخی به شاخ
کز هوای دل دو صد دام و قفس با ما نبود
عادت دل ما نمی دانیم، کاین نا آشنا
تا به ما بستند عهدش یک نفس با ما نبود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به تجربه خود از تنهایی و عدم وجود ارتباط با دیگران اشاره میکند. او و همراهانش در محلی به نام "دیر مغان" هستند و از نشانههای آرامش و دلخوشی خبری نیست. صحبت و تفکری در جمع وجود ندارد و تنها در آتشکده، نشانهای از صمیمیت و عشق نمیبینند. حتی با وجود نعمتهای ظاهری، لذتی واقعی حس نمیکنند و از دوری از محبوب و دلخواه خود احساس اضطراب و ناامیدی میکنند. او همچنین به نا آشنا بودن این وضعیت اشاره میکند و میگوید که این احساسات غریبه و ناآشنا به آنها تحمیل شده است. در نهایت، شاعری به دنبال عشق و معنا در زندگی است و حس میکند که ارتباط واقعی با محبوبش از دست رفته است.