غزل شمارهٔ ۲۳۴ عرفی
عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
عرض کردیم به زاهد که ریا نفروشد
کفر اندودهٔ اسلام به ما نفروشد
گو بنه بر سر دل منت و بسیار منه
آن که بیماری دل را به شفا نفروشد
عاشق آن است که گر جان بدهد بد نامی
گرمی سینه وتاثیر دعا نفروشد
گر فروشند بهای مه کنعان داند
به متاع دو جهانش ، به خدا، نفروشد
مرد سودای محبت بود آن کس عرفی
که دهد عیش ابد مفت و بلا نفروشد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به زاهد میگوید که نباید ریا و ظاهربینی را به عنوان دین بفروشد. او تأکید میکند که ارزش واقعی ایمان و عشق به خداوند نمیتواند با چیزهای مادی و فانی معامله شود. شاعر به عاشقانی اشاره میکند که حتی در سختی و نامردی نیز به عشق و دعا پایبندند و هرگز آنها را به خاطر دنیا رها نمیکنند. در نهایت، او بیان میکند که انسانهای واقعی، کسانی هستند که برای عشق و محبت، هر دارایی و لذتی را فدای الهی میکنند.