غزل شمارهٔ ۲۳۹ عرفی
عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
آن چنان زآتش بیداد مرا می سوزد
که ستم می گزد انگشت و بلا می سوزد
آن چنان آتش رنجوری و بیماری من
شعله زن گشت که امید شفا می سوزد
نا امیدی ز توام کرد به محراب نماز
که ز تاثیر دم گرم، دعا می سوزد
اثر شعلهٔ بام دل من بین که همای
گر بر او سایه کند، بال هما می سوزد
که دماغ تو معطر کند از بوی صفا
بزم زاهد که در او عود ریا می سوزد
رو به هر سو که کنم جلوه کند شاهد حسن
آن گلیمیست که از شوق بقا می سوزد
آتش شوق ، محیط دل من گشته، ولی
هر سر مو شده داغی و مرا می سوزد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این متن از آتش رنج و درد ناشی از مشکلات و مصائب زندگی سخن میگوید. او به شدت از عذابهای روحی و جسمی رنج میبرد و این آتش درونش به گونهای است که امید به بهبودی را نیز از دست داده است. در عبادتش، ناامیدی به او القا میشود و دعاها هم نتوانستهاند او را تسکین دهند. او همچنین به زیباییها و جذابیتهای زندگی اشاره میکند و میگوید که این زیباییها نیز او را میسوزانند و تنش را افزایش میدهند. در نهایت، او از آتش شوق و اشتیاقی که در دلش وجود دارد، صحبت میکند که خود به نوعی عذابآور شده است.