غزل شمارهٔ ۲۴۹ عرفی
عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
نسیم صبح چو برگ سمن فروریزد
جگر ز نالهٔ مرغ چمن فروریزد
فلک نظر به که دارد که نیش غمزهٔ او
هزاز ناوک جادوفکن فروریزد
اجل به صیدگه ناز او شود پامال
ز بس بر سر هم جان وتن فروریزد
نهفته بر لب شیرین اگر زنی انگشت
فسانه های غم کوهکن فروریزد
اگر شکسته دلم آستین برافشاند
جهان جهان غمش از هر شکن فروریزد
شکاف گریه دلم را رها کن، از غیرت
که خوشه خوشه زمژگان من فروریزد
که لاف حوصله زد، گو بیا و ببین، که دلم
حدیث عرفی خونین کفن فروریزد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف احساسات عمیق و غمانگیز شاعر میپردازد. شاعر با استفاده از تصاویر زیبا و نمادهایی از طبیعت، مانند نسیم صبح و لالهها، عواطف خود را بیان میکند. او به تأثیر درد و رنج بر زندگی و دلش اشاره کرده و نشان میدهد که چطور غم و اندوه میتواند به تدریج از درون او بیرون بریزد. همچنین، شاعر خواهان رهایی از غیرت و سرکوب احساساتش است و میگوید که درد و حسرتی که در دل دارد، به اندازهای عمیق است که اگر آشکار شود، تمامی دنیای اطرافش را تحت تأثیر قرار میدهد. در نهایت، او خواستههای خود را با زبانی شاعرانه و با اشاره به مفاهیم عشق و اندوه بیان میکند.