غزل شمارهٔ ۲۵۵ عرفی
عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
گر به خواب اجلم دیدهٔ جان گرم نشد
حال دل چیست که امشب به فغان گرم نشد
ناوکی زد به دلم ، لیک چنان زآتش دل
تیز بگذشت که پیکانش از آن گرم نشد
عرض کردند به ما روز ازل بود و نبود
جز به دل دیدهٔ ما در دو جهان گرم نشد
آه ازین شرم که افسانه ای از آتش شوق
آمد از دل به زبانم که زبان گرم نشد
وه چه گرمی است در این انجمن امشب که ز شرم
شمع و پروانه به هم صحبت آن گرم نشد
منم آن تشنه لب عشق که صد دوزخ درد
گشت خالی و مرا کام و دهان گرم نشد
گرم خونریزی، عرفی، ز فغان گشت، ولی
سببی داشت نهانی ، به همان گرم نشد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به احساسات عمیق و دردناکی اشاره میکند که در دل دارد. او با بیقراری از عدم آرامش و گرمی درون خود صحبت میکند و به تصورات و آرزوهایش میپردازد. شاعر به شدت تحت تأثیر عشق و شوق است، اما هر بار تلاش میکند تا این احساسات را بیان کند، زبانش یاری نمیکند و نتوانسته به بیان واقعی دلش برسد. او همچنین این موضوع را مطرح میکند که حتی در جمعهای شاد یا در میان عشق، احساس شرم وجود دارد و هیچ گونه آرامشی در دل نمییابد. در نهایت، او همچنان یک عاشق تشنه و بینوا باقی میماند که با وجود دردهای بسیاری که متحمل شده، هیچ وقت از نظر عاطفی سیراب نمیشود.