غزل شمارهٔ ۲۵۰ عرفی
عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
آن کو چو من از عشق پریشان ننشیند
بر مسند توفیق شهیدان ننشیند
ای خضر شکستی به سرایت برسد، خیز
کاین تشنگی از چشمهٔ حیوان ننشیند
با آن که مغان را همگی مایهٔ شیداست
در دیر مگس بر لب مهمان ننشیند
گر چاشنی شربت درد تو بیابد
هرگز مگس دل به لب جان ننشیند
عرفی برو از میکدهٔ ما، که کس این جا
این زخم دل و چاک گریبان ننشیند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و تشنگی عاطفی است. شاعر میگوید که کسی که به عشق و شور و شوق خاصی نمیرسد، لایق دستیابی به موفقیتهای بزرگ نخواهد بود. او به خضر (نماد راهنمایی) اشاره میکند و از او میخواهد که بیاید تا این عطش عاطفی را برطرف کند، چون هیچکس جز او نمیتواند این درد را کم کند. همچنین شاعر به وضعیتی اشاره میکند که در آن، مغان (سرشناسها) در مکان مطلوبی قرار ندارند و حس شیدایی را از دست دادهاند. او در نهایت از میکده (محل خوشحالی) میخواهد تا راز دل و زخمهایی که دارد را برملا نکند، زیرا هیچکس نمیتواند احساسات واقعی او را درک کند.