نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۵۱ عرفی

عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

کسی می طربم در ایاغ می ریزد

که زهر غم به گلوی فراغ می ریزد

کسی عنان دلم می کشد به سوی مراد

که خار فتنه به راه سراغ می ریزد

کسی که نعمت مقصود بر درش دیدم

که استخوان هما پیش زاغ می ریزد

گدای نور بود آفتاب در بزمی

که عشق خون جگر در ایاغ می ریزد

دم مسیح بود در مزاج مرده دلان

حدیث عشق که خون فراغ می ریزد

به جوش عشق بنازم که از شکاف دلم

به جای قطرهٔ خون درد و داغ می ریزد

زکات مایهٔ رزق من است آن که فلک

به جیب جلوهٔ طاووس باغ می ریزد

ضمیر روشن ما بین که ظلمت عرفی

به دامنش گهر شبچراغ می ریزد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به احساسات عمیق خود در مورد عشق و غم می‌پردازد. او به طرب و شادمانی اشاره می‌کند که با غم پیوند خورده و تنها کسی می‌تواند قلبش را به سوی خواسته‌ها بکشاند که در دلش آتش فتنه و مشکل وجود دارد. در تصویری دیگر، شاعر از بی‌خبری و فقر نور در زندگی می‌گوید و اینکه چگونه عشق، خون جگر و درد را به وجود می‌آورد. او دم مسیح را به عنوان نشانه‌ای از عشق معرفی می‌کند که دوباره زندگی را به مردگان می‌بخشد. در پایان، شاعر به روشنایی درون خود اشاره می‌کند و ارتباطش با عالم بالاست، جایی که زیبایی و نور با یکدیگر در می‌آمیزند. به طور کلی، شعر به تلاطم احساسات انسانی و زیبایی عشق و غم می‌پردازد.