غزل شمارهٔ ۲۵۳ عرفی
عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
غم تو نیست، به عیش جهان که پردازد
هوای تیغ تو در سر، به جان که پردازد
چنین که غمزه به یک تیغ میکُشد همه را
به کاوکاو دل خون چکان که پردازد
اگر لب تو، نه در دل، نمک نشان آمد
به تازه کردن داغ نهان که پردازد
چو عشق یار که هم آلوده سوزد و هم پاک
به قیمت گهر این و آن که پردازد
کرشمه گشت جهانی، چنان که دل میخواست
مگر به سوختن کُشتگان که پردازد
اگر نه محرم دردی طلب کند عرفی
به جست و جوی من بی نشان که پردازد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به غم و درد عاشقانه خود اشاره میکند و میگوید که غم او به اندازهای عمیق است که نمیتوان به شادیهای دنیا فکر کرد. او از تأثیر عمیق عشق و زیبایی معشوق بر دلش صحبت میکند و نشان میدهد که چطور عشق میتواند همسوز و هم پاککننده باشد. شاعر همچنین به این نکته اشاره دارد که زیبایی و جاذبه معشوق میتواند قلبها را به باد دهد و در عین حال، درد و رنج عشق را نیز زنده نگهدارد. در نهایت، بیان میکند که اگر کسی درد او را درک نکند، به دنبال او بیهدف و بینشانی خواهد بود.