غزل شمارهٔ ۲۶۶ عرفی
عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
اهل همت لب از دعا بستند
کمر خدمت رضا بستند
گرد آیینه بود جاه جلال
باز آئین غم کجا بستند
مژده ریزند بر سر و دستار
کز گل فتنه دسته ها بستند
رفت هنگام بار سوختگان
داغ ها بر لب صبا بستند
ما کلید بهشت بشکستیم
در دوزخ به روی ما بستند
به عدم کی روان شوی عرفی
رو که دروازهٔ فنا بستند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به بیان احساسات و تجربیات انسانی میپردازد. او از تلاش برای خدمت به دیگران و آرزوی دست یابی به خوشبختی صحبت میکند، اما در عین حال به مشکلات و غمهای زندگی نیز اشاره دارد. او به دنیای فانی و جدایی از بهشت و ورود به دوزخ اشاره میکند و در نهایت از دشواریهای گذر به عدم و فنا سخن میگوید، به طور کلی این شعر تلاشی است برای درک عمق غم و شادیهای انسانی و چالشهای زندگی.