غزل شمارهٔ ۲۶۸ عرفی
عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
چه پرسی ام که به جانت هوای ما چه کند
در آن چمن که گل آتش بود، صبا چه کند
تبسم تو که ناسور را دهد مرهم
به سینه نیش زند، نیش غمزه را چه کند
هزار گونه مراد محال می طلبی
تو خود بگو که اجابت به این دعا چه کند
مجو سعادت طالع، دمی، که فرصت نیست
چو سر بریده شود، سایهٔ هما چه کند
بگو وفا نکند دوست با منش، عرفی
نمی شود به وفا آشنا، وفا چه کند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر در قالب پرسشهایی عمیق و فلسفی به حال و هوا و خواستههای انسان میپردازد. شاعر با استفاده از تصاویری زیبا، به تأمل در مورد عشق، درد، و مسائلی که ممکن است در زندگی پیش بیاید، میپردازد. او میپرسد که در شرایط سخت و غمانگیز، لطف و محبت چه اثراتی میتواند داشته باشد و آیا تلاش برای رسیدن به خواستههای غیرممکن، نتیجهای خواهد داشت یا نه. همچنین، او به وفا و اعتماد در روابط انسانی اشاره میکند و بر این نکته تأکید میکند که در صورت عدم وفا، چه معنایی برای ارتباطات باقی میماند. به طور کلی، شعر به بررسی مفهوم امید و ناامیدی در زندگی میپردازد.