غزل شمارهٔ ۲۷۹ عرفی
عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
هر جا که هست او غمزه زن، آن غمزه آیین می برد
دل می دهد، جان می چکد، سر می رود، دین می برد
از وعده گاه وصل او، هر شام تا غمخانه ام
آرام در خون می تپد، امید تمکین می برد
کز باد عیش آباد وصل، آمد نسیم مژده ای
کز خون دل گل می دهد، وز روی غم چین می برد
گر یار شادی هست دل، هر گه که نامش می برم
بهر چه غم را هر زمان، صد گونه نفرین می برد
خیزد دعایی از لبم ، کز معبد ناقوسیان
با خلوت حسن قبول، آشوب آئین می برد
عرفی دهد جان را ز جا، تلقین کند بهر صنم
کین سست پیمان ناگهان، زین حلقه بی دین می برد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این متن شعری است که به عشق و فراق میپردازد. شاعر از غم و شادیهایی که در عشق تجربه میکند، صحبت میکند. هر جا که معشوق حضور دارد، عشق و زیبایی احساس میشود و دل شاعر در هر لحظه به او نزدیکتر میشود. شاعر همچنین از دردهای ناشی از فراق و امید به وصال یاد میکند و احساسی از ناامیدی و نفرین به غم را در دل دارد. در نهایت، او به تأثیر عشق بر روح و جان خود اشاره میکند و بیان میدارد که عشق به نوعی او را از مسیر دین و ایمان دور میکند.