نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۸۰ عرفی

عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

تشته لب رفتم به جنت ، چشمهٔ کوثر نبود

شعله جو رفتم به دوزخ، مشت خاکستر نبود

از بهشت افسانه ها می رفت،کانجا دوش دل

رفت و دید آن ها که واعظ می سرود، اکثر نبود

هرگز از بهر پریدن، مرغ جان کوشش نکرد

بود پایش بسته آخر، بی نصیب از پر نبود

عشق بت ورزیده ام، عیب است، می دانم، ولی

گرد دل بسیار گشتم، مطلب دیگر نبود

سینه بر تیمار دل، پرشعله عرفی، تا به کی

هیچگه بیمارِ دل را بالش و بستر نبود

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به توصیف تجربیات روحی و احساسی خود می‌پردازد. او از رفتن به بهشت و دوزخ صحبت می‌کند و می‌بیند که هیچ‌یک از آن‌چه که انتظار داشته، وجود ندارد. احساس می‌کند که تلاش‌هایش برای پرواز به آزادی بی‌ثمر بوده و عشق او به معشوق، با وجود آگاهی از عیب‌هایش، او را رها نمی‌کند. در نهایت، شاعر به ناامیدی و درد دل خود اشاره می‌کند و می‌گوید که هیچ‌گاه آرامش و راحتی برای دل بیمار خود نیافته است.