غزل شمارهٔ ۲۹۷ عرفی
عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
دوش دل آرایش بزمش تمنا کرده بود
دیدهٔ امید را مست تماشا کرده بود
جان ز شرم ناکسی، داخل نمی شد در بدن
در حریم سینه کز اول غمت جا کرده بود
وصل لیلی مطلب مجنون نبود، او را مدام
لذت آوارگی ها، دشت پیما کرده بود
ای طبیب از آه من کون و مکان در آتش است
گر دوا می داشت ، درد من ، مسیحا کرده بود
حسن را، از شیوه ها، گاهی بود، میلی به ناز
ورنه موسی، بی طلب، صد ره تماشا کرده بود
در ملامت صبر کن، عرفی، که آخر فیص عشق
زین چمن گل ها به دامان زلیخا کرده بود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شعر به توصیف عشق و حسرت میپردازد. شاعری که دلش برای معشوق تنگ شده و در آرزوی دیدارش است، در عذاب و اشتیاق به سر میبرد. او به یاد زیباییهای معشوق و سختیهای جدایی فکر میکند، و با اشاره به سایر شخصیتهای عاشقانه مانند مجنون و زلیخا، عمق احساساتش را برای عشق بیان میکند. در نهایت، او از دردهایش میگوید و درخواست درمانی برای آتش عشقش دارد.