غزل شمارهٔ ۳۰۰ عرفی
عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
دودی ز دل برآمد و خون جوش می زند
خون می چکد ز عقل و جنون جوش می زند
ای سامری زیاده کن افسون و دم که باز
دردم به رغم سحر و فسون جوش می زند
پژمرده گشته بود کهن داغ های دل
در لاله زار خنده کنون جوش می زند
تا جنتم به فال در آمد، بهشت را
اندوه در برون و درون جوش می زند
در وادیی گمم که ز دل های تشنکان
چندین هزار چشمهٔ خون جوش می زند
تا زخم دل گشوده و در خون نشسته ام
در آتشم درون و برون جوش می زند
عرفی کجاست غمزه، به تقلید او که باز
در صیدگاه، صید زبون جوش می زند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از احساسات عمیق و درونی خود سخن میگوید. او از دلتنگی، درد و جنون صحبت میکند و نشان میدهد که حتی با وجود سحر و جادو، این دردها همچنان وجود دارند. داغ دلهای گذشته در او زنده شده و در حال حاضر او با اندوه و زخمهای عاطفی دست و پنجه نرم میکند. در نهایت، او به دنبال کسی میگردد که بتواند همدم او باشد و با احساسات او همدردی کند.