نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۹۹ عرفی

عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

کدام لحظه دلم گرد غم نمی‌گردد

هلاک درد و فدای الم نمی‌گردد

گدام زهر بلا در سفال می‌ریزم

که آب در دهن جام جم نمی‌گردد

فغان که از خرد و عشق کرده‌ایم قبول

دو کارخانه که همراه هم نمی‌گردد

هوای صومعه را هست نشئه‌ای کز وی

کسی به رندی و مستی علم نمی‌گردد

مدار جلوه دریغ از دلم که خرمن عشق

به خوشه چینی آئینه کم نمی‌گردد

چرا رفیق شهیدان نمی‌شود عرفی

مگر روانه به شهر عدم نمی‌گردد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به نوعی از غم و دردهای درونی خود اشاره می‌کند. او از لحظاتی صحبت می‌کند که در آن‌ها غم و درد بر او غالب است و این احساسات او را به هلاکت می‌رسانند. شاعر به بی‌فایده بودن برخی تلاش‌ها و مصیبت‌ها اشاره می‌کند و بیان می‌کند که هیچ چیز نمی‌تواند به آرامش واقعی او کمک کند. همچنین او از عشق و خرد می‌گوید که در کنار هم نمی‌توانند به او آرامش دهند. در نهایت، شاعر به سوالی درباره رفیق شهیدان می‌پردازد و می‌پرسد چرا او نتوانسته به این مرتبت دست یابد. شعر در کل بیانگر عمق اندوه و تفکرات عمیق شاعر است.