نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۰۴ عرفی

عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

اگر ز کاوش مژگان او دلم خون شد

خوشم که بهر من اسباب گریه افزون شد

دم هلاک، به روی تو، بس که، حیران بود

دلم نیافت، که کی، ز سینه، جان بیرون شد

کدام قطرهٔ خوی، لیلی، از جبین افشاند

که گاه گریه، برون، ز چشم مجنون شد

امید من به محبت، زیاده، چون نشود؟

که دوشِ کوهکن، آرامگاه گلگون شد

ز بت نه گوشهٔ چشمی، نه چین ابرویی

به حیرتم که دل برهمن ز کف چون شد

فغان ز طبع تو عرفی، مگو، بگو کز تو

طبیعتت سبب شهرت همایون شد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره‌ی عشق و درد ناشی از آن است. شاعر از تأثیر مژگان معشوقش بر قلبش صحبت می‌کند و توصیف می‌کند که چگونه این زیبایی باعث اشک‌های او شده است. او به حالت حیرت و بلاتکلیفی خود در مواجهه با معشوق اشاره می‌کند و به دشواری‌های عشق می‌پردازد. در نهایت، شاعر بر شهرت و زیبایی معشوقش که ناشی از طبیعت خاص اوست تأکید می‌کند.