غزل شمارهٔ ۳۰۱ عرفی
عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
بسی در کوفتم تا یک خبر از می فروش آمد
عجب کز آبروی سرو من یک دل به جوش آمد
به میدان شهادت می برند اینک به صد ذوقم
بشارتها که از خاک شهیدانم به گوش آمد
ازین عهد شباب تیزرو آسایشی بستان
که امشب یأس میآید اگر امید دوش آمد
دل شوریدهای دارم که هر گه بهر تسکینش
نصیحت را فرستادم پریشان و خموش آمد
خدایا کشتگان عشق را گنج دو عالم ده
که اینک در قیامت زخم ما لذت فروش آمد
ندانم سلسبیلم داد یا کوثر، نمی دانم
که ساقی ریخت آبی در دلم کاتش به جوش آمد
دگر هنگامهٔ آشوب، صد جا چیده میبینم
مگر از بادهٔ حیرت، دل عرفی به هوش آمد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به احساسات شاعر در مورد عشق، شهادت و شوق به میخوارگی اشاره دارد. شاعر در جستجوی خبری از میفروشی است و از شور و شوق در دلش صحبت میکند. او به میدان شهادت میرود و به یاد شهدای عشق و زخمهای خود احساس پشیمانی و یأس میکند. با دعا برای کشتگان عشق، او به دنبال آرامش در دل شوریدهاش است و به تأمل در معانی عمیق زندگی و عشق میپردازد. در پایان، او به احساساتی از حیرت و جنون ناشی از باده اشاره میکند و در جستجوی نغمهای از شوق و ارادت به عشق و زندگی است.