غزل شمارهٔ ۳۰۳ عرفی
عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
دل بشد فرزانه و عقل از فسون دلگیر شد
مُلک شوقم را فریبت از پی تعمیر شد
نسبت دل با خودم دیدم، بسی کم مایه بود
بر جنون افزودمش تا قابل زنجیر شد
یافتم تعبیر رنگی چون به بالینم نشست
گرچه استغنای حسنش مانع تغییر شد
کیست تا گوید به شیرین کز هوای جلوه ات
آب چشم کوهکن داخل به جوی شیر شد
گر تو را بی مهر گفتم، شکوه مقصودم نبود
شکر درد خویش گفتم که بی تاثیر شد
بس که تابوتم گرانبار از دل پر حسرت است
خلقی از همراهی تابوت من دلگیر شد
با وجود آن که جرم از جانب عرفی نبود
بی زبانی بین که قایل به صد تقصیر شد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این ابیات به احساسات عاشقانه و درونی خود میپردازد. او به تداخل دل و عقل اشاره میکند و بیان میکند که با وجود عقلش، دلش همچنان در گرو شوق و محبت است. شاعر به عمق حسرت و غمی که در دل دارد، اعتراف میکند و از بار سنگین غم و تنهایی خود میگوید. او میفهمد که عشقش با وجود جنونش، هنوز بر او تأثیراتی دارد. در نهایت، با تصویرسازی از تابوت خود، نشان میدهد که آزار و رنج عشقی که تحمل میکند، چقدر سنگین و ملالآور است.