غزل شمارهٔ ۳۰۹ عرفی
عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
به حکم عشق چو بر اهل صدق ره گیرند
گناهکار ببخشند و بی گنه گیرند
مجو به محمل شاهی، که در ولایت عشق
گدا به تخت نشانند و پادشه گیرند
چه ظلمت است که بینندگان نمی دانند
که شبچراغ ستانند یا شبه گیرند
خمیر مایهٔ آسایش است لای شراب
بگو که صاف کشان جرعه ای ز ته گیرند
کمند کوته و بازوی سست و بام بلند
به من حوالهٔ نومیدی ام گنه گیرند
در معامله بگشا به کشور عرفی
که خرده بر گهر آفتاب و مه گیرند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر در مورد عشق و دورانی است که در آن افراد صادق و با حسن نیت مورد بخشایش قرار میگیرند. شاعر به این نکته اشاره میکند که در دنیای عشق، فقرا نیز میتوانند به مقام و منزلت برسند. همچنین، او به ظلمتی اشاره دارد که باعث میشود برخی نتوانند حقیقت را ببینند. در ادامه، از آسایش و لذتهای دنیوی صحبت میکند و به ناامیدی و دشواریهای زندگی اشاره میکند. در نهایت، شاعر از نیاز به گشایش در معاملات و شناخت ارزشهای واقعی صحبت میکند.