غزل شمارهٔ ۳۲۱ عرفی
عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
هرکس به روز نیک مرا غمگسار شد
در روز بد مرا دژم روزگار شد
ساقی توئی و ساده دلی بین که شیخ شهر
باور نمی کند که ملک میگسار شد
بنمای رخ که چهره نمی داند از نقاب
چشمی که مست گریهٔ بی اختیار شد
بی ذوق در طریق عمل کامل اوفتاد
زد تکیه بر قناعت و امیدوار شد
بعد از هزار جام قدح نوش، ذوق را
عادت به درد سر شد و دفع خمار شد
حسن از عمل نتیجهٔ شرم است و بازگشت
نی هر که خون چکاند ز رخ شرمسار شد
جز با گریستن مژه ای در جهان نبود
آن هم ز حرص مردم دیدهٔ ما ناگوار شد
هر چند دست و پا زدم، آشفته تر شدم
ساکن شدم در میانهٔ دریاکنار شد
عرفی بسی ملاف که بر چرخ تاختم
مردی کنون بتاز که بختی سوار شد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بررسی احساسات متضاد در زندگی میپردازد. شاعر از غم و اندوه روزهای بد سخن میگوید و به تلخیهای زندگی اشاره میکند. او از سادگی و بیخبری مردم، به ویژه شیخ شهر، انتقاد میکند که نمیتوانند حقیقت زندگی را درک کنند. شاعر همچنین به درد و رنج ناشی از عادت به نوشیدنی و خمار بودن اشاره میکند و میگوید اینها نتیجهٔ عمل و تلاشهای اوست. در نهایت، او به ناامیدی و بیحوصلگی خود در میانهٔ مشکلات اشاره میکند و به نوعی خواهان تغییری مثبت و بخت بهتر است.