نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۳۰ عرفی

عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

به جان خسته ندانیم که آن بلا چه کند

عنان به دشمن جان داده ایم تا چه کند

به دوستان نظرش نیست، مهر دشمن بس

کسی که دشمن مهر است، دوست را چه کند

تبسم تو که ناسور را بود مرهم

به سینه نیش زند، نیش غمره را چه کند

هزار گونه مراد محال می طلبی

تو خود بگو، که اجابت به این دعا چه کند

مجو سعادت طالع، که فرصت رفت

چو سر بریده شود، سایهٔ هما را چه کند

بگو وفا نکند دوست با منش، عرفی

نمی شود به وفا آشنا، وفا چه کند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به ناامیدی و دردی اشاره می‌کند که از بی‌وفایی و خیانت دوستان و دشمنان ناشی می‌شود. او می‌گوید که به دشمنان خود اجازه داده‌ایم که بر ما تسلط یابند و از خوشی و محبت واقعی دوستان بی‌بهره‌ایم. شاعر به تلخی می‌گوید که اگر عشق و محبت واقعی وجود نداشته باشد، چه فایده‌ای در دعا و آرزوهاست؟ همچنین به این نکته اشاره می‌کند که فرصت‌های خوب زندگی به سرعت از دست می‌روند و در نهایت اگر دوستی وفایی نکند، هیچ‌چیز نمی‌تواند مانع از زخم‌های عاطفی شود. به طور کلی، شعر بیان‌گر احساسات پوچی و غم ناشی از بی‌وفایی و خیانت است.