غزل شمارهٔ ۳۲۴ عرفی
عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
ز فتنه ای دل و جانم به ناله بر دستند
که ناز و عشوه ز تاثیر صحبتش مستند
چگونه می به میان آورم در این مجلس
که باده حوصله سوز است و جمله بد مستند
کدام بزم بچیدم که تنگ حوصله گان
به بوی می که شنیدند شیشه ها بشکستند
مگو به تجربه جامی بده، که نشنیدم
که شیشه ای که شکستند باز پیوستند
هلاک صحبت رندان بی شر و شورم
که بوی می بشنیدند و تا ابد مستند
بیا به دیر مغان، آبرو مبر عرفی
که از برون و درون در به روی ما بستند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از حال و هوای خود بعد از یک فتنه و عشق مجنونانه سخن میگوید. او به تاثیری که عشق بر دل و جانش گذاشته اشاره میکند و میپرسد چگونه میتواند در مجلسی که در آن بادهای مسبب حوصلهسوزی است، حضور یابد. او از خاطرات بزمها سخن میگوید که در آن برخی افراد به خاطر بوی می، شیشهها را میشکستند. شاعر به تجربهای اشاره میکند که نمیخواهد دوباره جامی بنوشد و از هلاکت ناشی از صحبت با رندان بیپروا و عشق به باده میگوید. در پایان، او از عرفی میخواهد که آبروی خود را حفظ کند چرا که درهای اعتماد به او بسته شده است.