غزل شمارهٔ ۳۲۷ عرفی
عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
تا چند به زنجیر خرد بند توان بود
بی مستی و آشوب جنون چند توان بود
جامی بکشم، تا به کی از اهل خرابات
شرمنده ز نشکستن سوگند توان بود
بی رنگی و دیوانگئی پیش بگیریم
تا چند خود آرای و خردمند توان بود
در ننگ فرورفتم و زین راحت و آرام
دردی نه، بلایی نه، چنین چند توان بود
گر مژدهٔ الماس دما دم برسانند
صد سال به یک زخم تو خرسند توان بود
یعقوب مده دل به جگر گوشهٔ مردم
تا چند اسیر غم فرزند توان بود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بررسی محدودیتها و دردهای انسانی میپردازد. شاعر از زنجیر خرد و دشواریهای ناشی از بیمستی و جنون صحبت میکند و از خود میپرسد که تا چه زمانی میتوان با این وضعیت کنار آمد. او به احساس شرم و ناتوانی در شکستن سوگندها اشاره میکند و نگران وضعیت خود و آرامشی که در ننگ و غم فرو رفته است. همچنین به عدم رضایت و شادمانی در مواجهه با دردها و غمهای زندگی اشاره میکند و در نهایت به یعقوب توصیه میکند که دل به دیگران نسپارد، زیرا در طول زمان، اسیر غم فرزند و دستاوردهای مادی خواهد شد. در کل، شعر به ابراز ناامیدی و پرسش از شرایط موجود میپردازد و به محدودیتهای انسانی توجه دارد.