نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۳۳ عرفی

عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

چنانکه در چمن روضه خس نمی گنجد

به باغ عشق گیاه هوس نمی گنجد

ز زخم ناوک درد تو لذتی گیرم

که آن به حوصلهٔ ذوق کس نمی گنجد

از آن دلم ترکان جنگجو طلبد

که در حوالی آتش مگس نمی گنجد

در آ به سینه و صد کوه غم نه بر دل

چنین که دردل تنگم نفس نمی گنجد

بگو به باغ بهشت آ و دلگشایی بین

که بلبل دل من در قفس نمی گنجد

صباح و شام در آن کوچه مِی کشد عرفی

که ترس شحنه و بیم عسس نمی گنجد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احوالات عاشقانه شاعر می‌پردازد. شاعر می‌گوید که عشق و تمایلات او را نمی‌توان در چیزهای عادی و معمولی گنجاند، همان‌طور که در چمنزار جایی برای خس نیست. او از زخم عشق لذتی عمیق می‌برد که دیگران قادر به درک آن نیستند. دل او تشنه جنگ و چالش است و در دنیای احساساتش، غم و غصه‌هایی است که هیچ‌کس قادر به درک آن نیست. عاشق می‌خواهد به بهشت برود و حال خوبش را با دیگران تقسیم کند، چرا که در دلش پر از احساساتی است که در قفس نمی‌گنجد. در نهایت، شاعر از روزها و شب‌هایی می‌گوید که در آن‌ها به عشق خود فکر می‌کند، در حالی که ترس و نگرانی او را احاطه کرده است.